تبليغاتX
آداب سر باختن

ادبیات مقاومت؛ از دل و دلدادگی تا رهایی از خواب خلیفگان باد

 

بلقیس سلیمانی

من «دوشيزه مکرمه» هستم

وقتی زن ها روی سرم قند می سابند

و همزمان قند توي دلم آب می شود

من «مرحومه مغفوره» هستم

وقتی زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام

و احتمالاً هيچ خوابی نمی بينم

من «والده مکرمه» هستم

وقتی اعضای هيات مديره شرکت پسرم

براي خود شیرینی بیست آگهی تسليت در بیست روزنامه معتبر چاپ می کنند 

من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم

وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش، البته تا چهلم

آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ می رساند

من «زوجه» هستم

وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز،

به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط ۲۵ هزار تومان، بدهد

من «سرپرست خانوار» هستم

وقتی شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد

من «خوشگله» هستم

وقتی پسرهای جوان محله، زير تير چراغ برق وقتشان را بيهوده می گذرانند

من «مجيد» هستم

وقتی در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ايستد

و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا می زند

من «ضعيفه» هستم

وقتی ريش سفيدهای فاميل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند 

 من «بی بی» هستم

وقتی تبديل به يک شیء آرکائيک می شوم

و نوه و نتيجه هايم، تيک تيک از من عکس می گيرند

من «مامی» هستم

وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند

من «مادر» هستم

وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گيرم

چون آن روز به يک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم

من «زنيکه» هستم

وقتی مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشت ماشينش در پارکينگ می شنود

من «مامانی» هستم

وقتی بچه هايم خرم می کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم

من «ننه» هستم

وقتی شليته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم  می کنم

و نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم

به آنها می گويد من خدمتکار پير مادرش  هستم

من «يک کدبانوی تمام عيار» هستم

وقتی شوهرم آروغ هاي بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جا به جا می کند

من «بانو» هستم

وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام

و هيچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند

من در ماه اول عروسی ام؛

خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزيزم، عشق من، پيشی، قشنگم، عسلم،  ويتامين و... هستم

من در فريادهای شبانه شوهرم

وقتی دير به خانه می آيد، چند تار موی زنانه روي یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد «سليطه»  هستم

من در محاوره ديرپای اين کهن بوم؛

«دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيری، لکاته و...» هستم

دامادم به من «وروره جادو» می گويد

حاج آقا مرا «والده آقا مصطفي» صدا می زند

من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با اين و آن می جنگم

مادرم مرا به خان روستا، «کنيز» شما معرفی می کند

من کی هستم؟

 

+ تاريخ 89/12/17ساعت 8:8 نويسنده ر، به روایت روز |
 

 

+ تاريخ 89/12/11ساعت 11:11 نويسنده ر، به روایت روز |
 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هرکجا هست خدایا بسلامت دارش

 

+ تاريخ 89/12/08ساعت 8:8 نويسنده ر، به روایت روز |
 

ببخش!

روی دیوارهای جهان

جایی نمانده است

که بنویسم «تو»

 

+ تاريخ 89/11/08ساعت 18:8 نويسنده ر، به روایت روز |
 

علی احمد سعید آدونیس

 

لم اقل یا اخی انت میتی

قلت تمضی ، و تعرف ماذا سیأتی

و انتهت خطواتک ، لکن ظلک ما زال

یمتد طفل الیدین، تری انت حی،

وعیناک عینای، والموت ما بیننا مرایا،

واری ما رایت، اترجم نفسی لنفسی:

أترانا دم واحد؟

نتقاسم خبز الفجیعه و الحب، خبز الحیات

غریبین، مستضعفین

وأنادی: انا کربلاء الحنین،

و تصرخ: یا سیدی الحسین

 

نمی گویم  ای برادر تو مرده ای

گفتی می گذری، ومی دانی چه خواهد شد

گام هایت به آخر رسید، اما سایه ات همچنان هست

طفل دستانش را فراز می کند، می بینی و زنده ای

وچشمان تو چشمان من است، ومرگ

آیینه ای است میانمان

می بینم آنچه را تو دیدی، و خود را برای خود ترجمه می کنم

آیا گمان نمی کنی هم خون هستیم؟

تقسیم می کنیم نان رنج و عشق، نان زندگی را

هر دو غریبیم، هر دو ضعیف شده

و آواز می دهم:من کربلای جانسوزم

و تو فریاد می زنی: آقای من حسین.

 

+ تاريخ 89/09/28ساعت 8:8 نويسنده ر، به روایت روز |
 

با همه تن خواستم

این روز با آفتاب سیاهش

با گرمی طلایی سرابش

به پهلوی دیگر نشیند

من خواستم

و با هر چه در حرکت نبود

و نمی تابید

پنجه در افکندم

نشد

چرا که ایمان واژه نیست

که بخت برگشته واژه نیست

و تهران بزرگ بن بست

با مردمان سیاهپوشِ در سایه 

واژه نیست

و این روز که هرچه آفتاب بنویسی

و آفتاب بنویسی و آفتاب بنویسی و آفتاب بنویسی و آفتاب بنویسی و آفتاب بنویسی و آفتاب بنویسی و آفتاب بنویسی

روشن نمی ماند

من عاشق بودم

نشد

چرا که آن روز از آن روزها

واژه نیست

من رودی بودم کوچک

میان سلسله کوه ها

که واژه نبودند

قصه همین بود

و مرگ واژه نیست

با این همه از دست های تو بد نگفتم

از قفس تنگ بد نگفتم

و باز نایستادم

با این همه از عشق بد نگفتم

 

من آرزوها بودم

چون واژه ها به رنگ در آمدم

و فراموش شدم

+ تاريخ 89/08/08ساعت 8:8 نويسنده ر، به روایت روز |
 

گاهی که الکی و از سر بیهودگی نشسته باشی و صفحه وبلاگت را باز کرده و به زور چیزی نوشته باشی و چند روز بعد ببینی کسی با نام ماه گیر پیر پای متن ات پیام گذاشته باشد که "بله همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید" و تو بی حوصله رفته باشی به نشانی وبلاگ اش و بعد برق بگیردت و گرفته باشندت کلمات اش و رهایت نکنند. گاهی که این جور اتفاق ها مرا می کشاند به جایی که باید، به خودم بلند بلند می گویم اینترنت خوب است.

حسین شکربیگی نویسنده وبلاگ مراکش با شعرها و داستان هایش افقی تازه و بدیع از ادبیات جنگ پیش رو می آورد. ساختار به شدت مرکز گریز شعرها بافت معنایی متکثر و فراهنجاری ایجاد می کند که مخاطب را لابه لای زمختی و تلخی کلمه ها و ریتم ضربی آواها بمباران می کند.

کوتاه بکنم حرف را و لذت ببرم از خواندن چند باره این شعرِ  ماه گیر پیر:

رگهای آبی ، رگهای آبی با تیغ ها رفیق ، دوستهای خونی . دوستهای جانی ، دوست در مچ قرار می یابد

 

 

جوهر افشانی های تاک

گم در پی

انگور در سر

همسایه ی زیبا

دنیا

بر پاشنه ای دیگر می چرخید

دنیا دست کسی دیگر بود

کسی که شاید

یک سر و گردن

از این

بهتر بود

کی بود کی بود ؟ من بودم

من بودم جوابی بی خطر بود

آن روزها دیگر بود

ابرها تا دهان

قدت از سقف حتا می گذشت

و دندانه دندانه خیسی تو بر تیغ رفتگی گردن

گردنی از مو باریک تر

مثل کمری که ساسون می خورد هزار تا

که کمر بند نگهش حتا نمی داشت

روزهای نی بودن

درشتی کردن

من بچه بودم این بند انگشت

خودم را سپرده بودم به سوزن سوزن سوزن سوزن ها

نام تورا بر پوست داشتم

کنده شده بودی

رفته تا مغز استخوان

دیوار پوست من بود

عایشه اسم تو بود

گاهی با خون رقیقم

گاهی با زغال

پرت می دادم

نام تورا بر خاک

خاک هم پوست من بود

آن وقت ها از نظامی هیچ نخوانده بودم

عایشه بودی

شیرین هم بودی

حتا آن دختره چش دریده ی موبور با پوست تیره که یک روز با باد رفت

یا با نیسانی که تکه های اتاق و گاز و رختخواب را نیز با خود برد

که برد

که کوچه مثل شب اول قبر

تاریک

سوت و کور

که من بخواهم

تمام چراغها را روشن کنم

و او نه

حتا در یک کشیدگی کبریت

لااقل توهم

حتا او بودی

آن وقتها نمی دانستم نظامی کیست

بعدها بر پوستم چه رفت

کهنه گی تو

چین و چروکی که می آمدند

و جای تو تنگ

به تیغ رفتن

به یغما

من می خواستم به روز قبل برگردم

روز قبل یکشنبه

سوم بود

کلی راه تا فردا

هنوز

نه باد

نه نیسان

هنوز امیدی بود

هنوز می شد از دنیا انتظار دیگری داشت

اما باد

یا نیسان

یا کسی دیگر

نگذاشت

کسی که ...........

عایشه بودی

شیرین

حتا آن دختره ی موبور

نیمکتم معلوم بود

بس که اسم تو راه می رفت بر همه چیزم

بسکه جوهرش ته می کشید خودکار

ته می کشید مداد

بسکه در دهانم بودی

بسکه گوشها پر بود

و کر شد

روزها نی بودن

نی درشتی می شد

درشتی خون می خواست

نام تو راه می رفت

من گریه ام می گرفت

و حشیشی نبود تا به آن چنگ بزنم

و موجها کافر بودند

من لامصب بودم

قرآنی پرنده نمی شد

من عربی بلد نبودم

و چرت می گفتم

و دنیا دست کسی دیگر بود

یادم آمد نیسان زامیاد بود

تقدیر بود

یا باد بود

نمی دانم

نیسان بود و زامیاد بود

بعد دیگر

غروبهای مربایی

در کارت پستالها بودن

تمام روز

تمام این سالها

در یک دو خط

کهنگی نام تو

بر پوستی دیرسال

در پی گم شدن

دنبال جوهر فشانی های تاک

و دنیایی با لولایی تازه

روغن خورده

بی جیر و ویر

گم شدن در خطوط کم بینای متون قدیمی

متون پیر

عصا قورت داده

خاک نشین شده

کلماتی که در زیر نور شمع دیگر به چشم نمی آیند

ستاره گانی بسیار دورتر از کهکشان ما

از یاد رفتگانی بی مقبره

بی زوار

شراب آن قدر نمی ماند که کهنه شود

جانش را ندارد

خمره ها عصبی اند

آدمها زیر زمینها را مثل کف دست بلدند

خمره ها تاریک تری ندارند به آن بخزند

گوشت شراب تر داست

اما نام تو

نام آن دختره ی موبور چش دریده ی با نیسان رفته

نیسان زامیاد

چقدر تاریک دارد

چقدر خمره ی آقا

یا خانم

شکلیل

بی خسته

کوچه هیکلی از اسم تو

با زغال

با خون رقیقم

دیوار پوست من بود

دیوار قدیمیست

کوچه ی شاید تو برگردی

شاید

کوچه ی هنوز باور نکرده

 

+ تاريخ 89/08/05ساعت 8:8 نويسنده ر، به روایت روز |
 یک میکرب ناز

میکرب ها

های گرم پشت گردن

پشت گردان های نترس برادرم

حتی صدای تو را گل گرفته اند

حتی نگاه تو را

که پرچم وطن چاک چاک من است

روزی خورشید چشمان تو

خیابان های سیاه بن بست را

در تصرف مردانِ " نترس برادرم"

در لنز دوربین چشم چران من

به طلوع می کشاند

طلوع که بگویم بدون زبان و کام دهان

روزی آفتاب گسیوان بافته تو ...

 

+ تاريخ 89/07/28ساعت 8:8 نويسنده ر، به روایت روز |

مجله همشهری بچه ها بلاخره متولد شد و بچه های ایرانی در کنار سایر نشریات ویژه کودکان صاحب یک مجله دیگر شدند. مبارک است. اما توقع من از حسین نوروزی خیلی بیش از این بود. وقتی معدود نشریات خصوصی کودکان و نوجوانان در ایران مثل مجله" کودک" و "تیزهوشان" سودای تجارت دارند و توسط افرادی غیر حرفه ای و بی ربط به تجارتخانه مبدل شده اند و نشریات دولتی هم بیشتر به بولتن شبیه اند تا مجله٬ ای کاش بر و بچه های همشهری بچه ها فانتزی را با سطحی نگری یکی ندانند! اشتباهی که مدیران همشهری جوان هم دچار شدند و مجله قوی و تاثیر گذار چند سال قبل را به این روز انداختند. حرف های بیشتر بماند برای بعد از دیدن شماره های بعد. 

+ تاريخ 89/07/20ساعت 8:0 نويسنده ر، به روایت روز |

 امسال روز جهانی کودک خیلی زود و بی هیاهو رسید. روزی با شعار "با هم برای ارتقای عادلانه ایمنی کودکان تلاش کنیم". برای من همیشه این روز فرصتی بوده تا به دوستداران کودک در ایران فکر کنم به عمری که برای پاسداشت هنر و ادبیات کودکان٬ حقوق کودکان و آموزش و سلامتی کودکان گذاشته اند و البته اکثرا  هم قدری ندیده اند بابت زحمتی که کشیده اند. فکر می کنم این روز بیش از همه کودکان٬ روز ایشان است. امسال فرصت چون همیشه کوتاه است و کم و من ناچارم از بین بسیاری که روزگار کودکانه داشته اند به کسانی فکر کنم که از تلاش و خدمت شان بسیار آموخته ام؛ به صمد بهرنگی فکر می کنم به نادر ابراهیمی٬ جبار باغچه بان٬ مهدی آذر یزدی٬ نسرین خسروی٬ قیصر امین پور٬ پروانه وثوق٬ احمدرضا احمدی٬ فرشید مثقالی٬ هوشنگ مرادی کرمانی٬ مرضیه برومند٬ مریم نشیبا٬ کیومرث پوراحمد٬ جعفر توزنده جانی٬ مصطفی رحماندوست٬ فریدون عموزاده خلیلی٬ افشین اعلا٬ غلامرضا بکتاش٬ علی اصغر سید آبادی٬ رضا زواری و حسین نوروزی٬ به همه مربیان دلسوز و بی ادعای کانون پرورش فکری در سراسر ایران٬ به همه بر و بچه های موسسه محک٬ به مربیان شیرخوارگاه ها و به پرستاران بیمارستان علی اصغر.

+ تاريخ 89/07/16ساعت 8:8 نويسنده ر، به روایت روز |
 

مری و مکس فیلمی در ستایش نامه نگاری، تنهایی، عشق، شکلات و نرسیدن است.

اگر در زندگی ام کسی بوده که هر بار نامه اش را چون هدیه ای از جانب آسمان با هیجان باز کرده ام و آنرا بسان یک متن مقدس تا رسیدن نامه بعدی، متن مقدس بعدی با احترام خوانده ام تماشای تنهایی پیامبرگونه مکس٬ یهودی بی خدا، تماشای خود پریشان من است خود سرگشته در لابلای آدم ها و کلمه ها. باید می دانستم به همراه نامه ای برای یک دوست حتی می توان اشک هدیه فرستاد. مری و مکس ممنونم!

+ تاريخ 89/07/01ساعت 8:18 نويسنده ر، به روایت روز |

 دیدمت

رهاویخته از سکوت و پریشانی

سرت پرنده ای بود که خوی مردن داشت

شبکه چهار نشانت داد

بعد از تبلیغ پاپ کورن و پوشک بچه

و بوی مرگ از موهای تو آویزان بود

آیا می خندیدی؟

 بمب ها تکه های قلب مرا

روی شانه هایتان گل دادند

و من تمام قبرهای جهان را

دنبال تو گشتم

اینبار بی خروس ها و تکان پرچم ها

و درختان که نامه های من به تو اند...

ای چشمان تو تیله هایی بود

که در کودکی گم کرده بودم

ای پایان پیراهن تو

بوی جوی مولیان می دهد هنوز

ای چشمان تو بودن چه سخت

کلمات تو بودن چه سخت است

وقتی درختان ران های زنی می شوند

و تیله های من از آن پایین می آیند

سرداران نامت را می جوند

و شبکه چهار زایمان گورخرها را نشان می دهد

 

+ تاريخ 89/06/31ساعت 8:8 نويسنده ر، به روایت روز |

از بچگی در رویایی زندگی می کردم که با هجوم بزرگسالی تبدیل  شد به یک بازی. بازیِ "ای کاش من چیز دیگری بودم"! وتقریبا دوست داشتم هر چیزی باشم بجز اینکه الان هستم. این زندگی رویایی کم و بیش هنوزم با من و در من هست. به گذشته که فکر می کنم می بینم مدتی حتی بخار بوده ام گربه بوده ام بعد از دیدن فیلم ریش قرمز دوست داشتم ریش داشتم و چند روزی هم بی خیال ریش شدم خودِ ریش قرمز.

توی دفتر نشریه ای دیدمش اولین بار.( به گمانم مجله کیان) داشت با گرافیست مجله بحث می کرد. آنموقع هنوز می شد با کسی بحث کنی و چیزی هم یادش بدهی. وقتی فهمیدم هانیبال الخاص است وا رفتم و جا خوردم و زل زدم به لب هایش که تندو تند باز و بسته می شدند. یکی از آخرین چیزهایی بود که آرزو کردم من بودم. گفتم کاش من این هانیبال بودم.

امروز وقتی فهمیدم مرد پیکره های تودرتوی نگارستان هنر ایرانی به نقش ابد رفته است دوباره یاد آرزوی سال های پیشم افتادم. اینبار با خودم زمزمه کردم کاش من الان هانیبال الخاص بودم و نبودم... مرده بودم!  

+ تاريخ 89/06/24ساعت 8:8 نويسنده ر، به روایت روز |
 به خدا ایمان دارم، کمی س.ک.س تراپی می دانم، کمی درباره روانکاوی فرویدی/ لکانی مطالعه داشته ام، کمی ادبیات خوانده ام، به ندرت سینما می روم اما زیاد فیلم و تئاتر دیده ام، از فلسفه غرب و اسلام چیزهایی می دانم، با فانتزی های کودکانه بزرگ شده ام، آدم های زیادی می شناسم از روشنفکر تا خرافی، به خاطر شغلم مقاله خبر شعر داستان و گفت و گوهای بسیاری خوانده و ویرایش کرده ام... اما جمله های این دانشمند وطنی را نفهمیدم به خدا!

زیست جهان جنسی و مقوله حجاب

درباب حجاب و بی‌حجابی، سخنان زیادی گفته‌اند و می‌توان گفت. می-خواهم در این خصوص از منظر فلسفه‌ي سکس به نکاتی توجه نمایم که غالباً مورد غفلت قرار می‌گیرد. بی‌حجابی، یا بد حجابی، در جامعه‌ای مانند ایران، علل متعددی دارد که این علل در مجموع، عالمی را برای ایرانیان بطور عام ساخته است که من از آن به «زیست جهان جنسی» و یا «عالم سکسشوال» یاد می‌کنم. در جامعه‌‌ای که معماری، شهر سازی، ترافیک، صنعت، ورزش، هنر، رسانه، سینما، سیاست و بسیاری از امور آن ساختار و ماهیت سکسشوآل دارد، بطور طبیعی، رفتار افراد نیز ماهیت سکسشوآل پیدا می‌کند. یکی از مظاهر این زیست جهان، «بی‌حجابی» و یا «بدحجابی» است. بی‌حجابی، کنشی است از یکسو هم معلول زیست جهانِ سکسشوآل است و ازسوی دیگر هم علت آن. در این مقال سعی خواهم کرد کمی درباب این «عالم» و «زیست جهان» سخن بگویم.

معماری جنسی

توجه به معماری اصیل اسلامی ایران، بسیار در فهم ماهیت سکسشوآل معماری مدرن موثر خواهد بود. معماری اصیل ایرانیان، در ذات خود «عفیف» بود. عناصری مانند «اندرونی» و «بیرونی»، «مطبخ»، حتی کلون در که یکی برای اهل خانه که محرم بودند و دیگری برای بیگانه که نامحرم بود. همه‌ي این عناصر در یک ساختار مناسب و محاسبه شده در خدمت «کلی» بود که نام این کل «خانه» بود. خانه، محل امنیت و آسایش بود تا در آن، اهل خانه به «سکینه» برسند. پاکی و عفت از در و دیوار خانه‌ي ایرانی می‌بارد.اما در مقابل، معماری مدرن با عناصری که اساساً خانه را تبدیل به یک «سرپناه» کرده است. آدمی خسته از فعالیت اجتماعی شب هنگام به یک سرپناه نیاز دارد و خانه چنین جایی می‌شود...

ادامه نوشته

+ تاريخ 89/06/18ساعت 8:8 نويسنده ر، به روایت روز |

دوستی از من به مناسبت روز وبلاگ نویسی پرسیده درباره وبلاگستان فارسی و اوج و فرودش چه نظری دارم و من بعد از یک سال و خرده ای که از آخرین نوشته ام در سال سیاه هشتادوهشت می گذرد دوباره این صفحه را باز کرده ام تا بنویسم وبلاگستان فارسی زنده است و رو به اوج و از کسانی بنویسم که با کلماتشان گاه و بی گاه های مرا از هفت شهر عشق می برند به شهر هشتم که شهر کلمات است؛

"غلام آن کلماتم که آتش انگیزد"...

با این وبلاگ ها زندگی ام را دست به دست کرده ام در این سال ها:

جامعه شناسی زمینی

بافته های مشوش یک مست

گاوخونی

فیلم نوشته ها

عطر ریخته

جستار

لویاتان

زیستن در کله تباه شده یک اسب

قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد!

xkcd

+ تاريخ 89/06/15ساعت 8:8 نويسنده ر، به روایت روز |

 

دلمان تنگ شده است
برای خاکی که خوب می‌شناسیم
برای تقلبی که خوب می‌شناسیم
نان
نان ِ خودمان
تعارف
تعارف خودمان
هوا
هوای صبحگاهی خیابان‌های تنگ دیروز خودمان

خواهرم می‌نویسد کارتهای زیبا به مقصد نمی‌رسند
اما امنیت نامه سفارشی هم غم‌انگیز است
ما باید به خانه‌هامان برگردیم
و چهره‌های شاد را بر صفحه تلویزیون تماشا کنیم
آن‌ها ما را به شکیبایی دعوت خواهند کرد
آن‌ها ما را به شنیدن مرثیه نرون برای رم دعوت خواهند کرد
دختر ژنرال اصرار دارد که لاهیجان بهترین چای جهان است
اما خودش چای کلکته می‌نوشد
ما خسته‌ایم ... باید به خانه‌هامان برگردیم
زیر درخت خصومت  همسایگان بنشینیم
و فنجان‌های اعتماد متقابل را دست به دست بگردانیم
...
زبان مادری را از یاد می‌بریم
یک‌بار که غریبه‌ای مرا می‌کُشت
به اشکالات دستور زبانی برخوردیم
باید برگردیم و جیره عشق را از بازار سیاه ابتیاع کنیم
سفر از یک قاره خون است به قاره دیگر
هرج و مرج غریبی است
یگانه ‌وقار
درخت بیدی است که روی رودخانه خم شده است
مردم در جاده‌های مه‌آلود «ما پیروز خواهیم شد*» ناپدید می‌شوند
برادران ما در سینا می‌میرند
قبری برای آنها نیست
باغستان‌های دره نیل را اجاره داده‌اند
در لهستان حق وتو به اشراف تعلق دارد
در تایوان آدم را مثل سیب‌زمینی کنار هر خوراک می‌نشانند...
باید به برادرت که علیه تو توطئه می‌کند حق بدهی
حق با او است
زندگی لعنتی‌اش را باید ادامه بدهد
حق با او است ...
چرا باید این‌چنین لرزان و ترسان باشیم؛
ما که در محاصره مردان هستیم
مردان پاسبان، مردان تاجر، مردان امنیت...

*سرود سیاهان

 طاهره صفارزاده

+ تاريخ 88/04/15ساعت 8:8 نويسنده ر، به روایت روز |
 

برتولت برشت:

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم.
پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم.
آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم.
سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم.
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.

+ تاريخ 88/04/12ساعت 8:8 نويسنده ر، به روایت روز |
 

سلامتی آزادی،

سلامتی زندونیای بی ملاقاتی صلوات!    

+ تاريخ 88/04/10ساعت 2:59 نويسنده ر، به روایت روز |
 

حافظ:

نی من تنها کشم تطاول زلفت       کیست که او داغ آن سیاه ندا رد

نگاه کنید به این تابلوی فرزاد ادیبی که تقدیم شده است به همه نداهای خاموش!

http://www.khabgard.com/images/ets/neda_adibi.jpg

+ تاريخ 88/04/08ساعت 8:7 نويسنده ر، به روایت روز |
 

اول تو چنان بُدی که کس چون تو نبود / آخر تو چنان شدی که کس چون تو مباد

+ تاريخ 88/04/01ساعت 8:8 نويسنده ر، به روایت روز |

 

بسته راه گلویم بغض و دلم شعله ور است                                                                              چون یتیمی که به او فحش پدر داده کسی

غمگینم. اما ناامید نیستم. کسانی را می شناسم که می خواهند باران شوند و ببارند. اینبار همه جای این کویر سوخته سبز خواهد شد.

+ تاريخ 88/03/23ساعت 2:25 نويسنده ر، به روایت روز |
 

"ببخشید شما در انتخابات به چه کسی رای می دهید؟"

"من مرده ام. برای یک مرده چه فرق می کند که چه کسی رئیس جمهور بشود؟" 

 

 

+ تاريخ 88/03/08ساعت 2:43 نويسنده ر، به روایت روز |
   

سلام آقای علی دولتخواه که نان آور خانواده بودی و روی اعلامیه ترحیمت نوشته اند نو گل ناکام. ببخش که با کام تلخ برایت می نویسم . تو پسر بچه درسخوانی بودی که  هر چه به مدیر مدرسه ات اصرار کردی برای مراسم استقبال از آقای احمدی نژاد به شیراز نروی فایده نکرد و مجبور شدی همراه با سایر بچه های مدرسه سوار بر اتوبوس به شیراز بیایی. بعد با چند تا از بچه ها قرار گذاشتید دنبال ماشین رئیس جمهور بدوید. توی تلویزیون دیده بودی که در شهر های دیگر بچه مدرسه ای ها خوشحال و خندان به دنبال ماشین رئیس جمهور می دوند و دوست داشتی حالا که به شیراز می روی لااقل به نزدیکی ماشین آقای احمدی نژاد برسی که شاید توی تلویزیون نشانت بدهند و مادرت و خواهرت و همه فامیل تورا ببینند و بعد با دست نشانت بدهند و بگویند اِ دیدی علیِ خودمان بود.  برای همین گفتی مادرت بهترین لباس هایت که زیاد هم نو نبودند را آماده کند که توی تلویزیون شیک باشی. همیشه دوست داشتی توی تلویزیون خودت را ببینی. به شیراز که رسیدید منتظر شدید تا بقیه اتوبوس ها هم از شهرهای دیگر برسند. نگران بودی نکند جمعیت آن قدر زیاد باشد که نتوانی بروی آن جلو. جمعیت زیاد نبود برای همین وقتی ماشین رئیس جمهور را از دور دیدی خیالت راحت شد که حالا می توانی تا هر جا که بخواهی دنبال ماشینش بدوی. خدا خدا کردی الان مادرت و خواهرت و همه فامیل پای تلویزیون نشسته باشند. شروع کردید با بقیه بچه ها به دویدن. نزدیک بود چند بار به زمین بخوری و یکی دو بار هم با یک موتور سیکلت برخورد کردی. هنگام برگشتن عجله داشتی زودتر به فسا برسید و بروی خانه، ببینی مادرت تماشایت کرده یا نه؟ توی تلویزیون چه شکلی بودی و برای خواهرت توضیح بدهی رئیس جمهور از نزدیک یک جور دیگر به نظر می آمد. چشم هایت به روی هم می افتاد از بس که دنبال ماشین رئیس جمهور دویده بودی و خسته شده بودی که ناگهان... (آه ای کلمه بی رحم ناگهان که باید تورا اینجا که اتوبوس علی و دوستانش تصادف می کند به نوشته بیاورم.) علی جان ببخش که ناگهان تصادف کردید و تو از پیش مادرت رفتی... از پیش خواهرت رفتی... از پیش همه فامیلت رفتی و نتوانستی شب توی اخبار خودت را ببینی که به دنبال ماشین یک رئیس جمهور مردمی می دوی. ببخش که رئیس جمهور حواسش نبود که شما درس و مشق دارید و نباید این همه راه را تا شیراز بیایید. ببخش که حواسش نبود سفارش کند حالا که مرد خانه شان نیست نگذارید بهشان سخت بگذرد. ببخش که این جا همه مردمی اند اما مردم نیستند. ببخش که این نامه را بدون خداحافظی به پایان می برم. لطفا فراموش نکن که گاهی شب ها به خواب مادرت بروی. ممنون!

+ تاريخ 88/03/05ساعت 1:44 نويسنده ر، به روایت روز |
 

منی که نام شراب از کتاب می شستم

زمانه کاتب دکان می فروشم کرد

+ تاريخ 88/02/30ساعت 6:57 نويسنده ر، به روایت روز |
 

و کسی پرسید: چگونه آمدی؟ گفت: گاهی که یادم می رود یک درختم شاید چند قدمی هم راه رفتم.

+ تاريخ 88/02/08ساعت 8:8 نويسنده ر، به روایت روز |
 

چرا من تا کسی یک خرده توجه بهم نشون می ده عاشقش می شم؟

+ تاريخ 88/02/06ساعت 7:5 نويسنده ر، به روایت روز |
 

گفت: "کی می گه خدا تنهاس؟" عروسک می ساخت. نه از آن ها که عروس می شوند٬ داماد میساخت با کت و شلوارهای مشکی راه راه.

+ تاريخ 88/01/28ساعت 7:56 نويسنده ر، به روایت روز |
 

وقتی چشمانش را باز می کند همه جا تاریک می شود و ساکت. نفهمیدم کی به دنیا آمدم و کی مردم.

+ تاريخ 88/01/24ساعت 4:27 نويسنده ر، به روایت روز |
 

(می خواستم کوتاه ترین داستانم را بنویسم و از آن جا که باید عنوان هم می داشت تصمیم گرفتم داستانی بنویسم که فقط عنوان داشته باشد...)

+ تاريخ 88/01/08ساعت 3:21 نويسنده ر، به روایت روز |
 

هیچ کس هست از برادرانِ من که چندانی سَمع عاریت دهد که طَرفی از اندوهِ خویش با او بگویم ، مگر بعضی از این اندوهانِ من تحمل کند به شرکتی و برادری؟

                                                                                       قصه مرغان- شهاب الدین سهروردی

+ تاريخ 88/01/01ساعت 11:11 نويسنده ر، به روایت روز |